تولد آشنايي

جشن انقلاب تو مهد کودک

این مهد هم داره یواش یواش قشنگ میشه ها... ولی من طبق معمول هر روز با نق می رم مهد کودک.بیچاره مامان جونم چقدر ناز منو می کشه.... تازشم چون هوا سرد بود هی زود زود تعطیل میشیم....کلی خوش بحالم میشه. ها کجا بودم!!اهان یادم اومد تو مهد جشن انقلاب گرفتن.کلی به ما خوش گذشت.مخصوصا من که عاشق آهنگ و سرود هستم....
24 بهمن 1392

رفتیم شمال اونم تو وسط زمستون

سلام به همه دوستای خوبم چند روز تعطیلی دی ماه رو رفتیم شمال خونه مامان بزرگ مامانیم.خاله ژالله و مامان جونم هم با ما بودن. با اینکه هوای تبریز منفی 15 درجه بود ولی هوای شمال انگاری پاییز بود. به من که خیلی خوش گذشت.جنگل عباس آباد هم که تو شهر بهشهر بود رفتیم. بعدا عکسامو می ذارم....
23 دی 1392

***داره از مهدکودک خوشم میاد ***

سلام به همه دوستای خوبم.... 2 تا جشن تو مهدمون برگزار شده بود که مامانیم و باباییم منو تو هر دوشون ثبت نام کردند.یکی جشن شروع مهد البته با یکماه تاخیر!!!! و دومی جشن شب یلدا.... من جشن ها رو رو خیلی دوست داشتم ,3 تا شعر هم از قبل بهمون یاد داده بودن که مربوط به شب چله میشد...منم با اینکه تو کلاس بلند بلند نمی خوندم!!! ولی هر 3 تاشو حفظ بودم,تازه تو مهد هندونه هم خوردیم.... فکر کنم داره از مهد خوشم میاد....   پانوشت مامان ژیلا: با اینحال مامان جونش هر روز خیلی به سختی رهام رو واسه مهد بیدار میکنه!!!! و رفتنی کلی نق میزنه!!!  
5 دی 1392

***خاطرات مهدكودك***

  خيلي عجيبه فرداي روزي كه از مسافرت برگشتيم,رهام با اينكه خيلي خسته بود ولي خودش بلند شد به مامان جونش گفت بريم مهد!!! از اون روز اخلاقش بهتر شده ديگه واسه رفتن مهد  بدخلقي نميكنه.... کلاس پیش بقیه بچه ها میره,باهاشون دوست شده!!!   اولین رنگ آمیزی تو مهد کودک ...
29 مهر 1392

***مسافرت ***

  واسه يه مراسم عروسي  رفتيم آستارا,بقيه بچه هاي فاميل هم اومده بودن,رهام كلي با هاشون بازي كرد. هي مي گفت اينجا خيلي خوبه,همينجا بمونيم...   رهام کنار دریا گردنه زیبای حیران ...
27 مهر 1392

***خاطرات مهدكودك***

  اين هفته هم رهام همش با گريه رفت مهد كودك,اصلا هم دوست نداره بره سر كلاس... تازه راضي شده بشينه پيش مربي اش يا تو اتاق خانم مدير باشه.... ميگه كلاس رو دوست ندارم....
8 مهر 1392

***اولين روز مهد كودك***

  سلام به همه دوستاي خوبم... تابستون مامانم منو بعضي روز ها مي ذاشت يه مهدكودك نزدیکی خونه خودمون...ولي با باباييم  تصميم گرفتن منو دائم اونم فقط صبح يه شيفت بزارن مهد كودك,چون هر روز مي رفتم خونه مامان جون,اونا هم منو تو يه مهدكودك نزديك خونه مامان جونم ثبت نام كردن.اسم اين مهد كودك "مرواريد" هستش. اينم عكسم با لباس مهد كودك... پانوشت مامان ژيلا: رهام اصلا دوست نداره بره مهد ,همش گريه مي كنه,صبح به زور لباساشو مي پوشه ميگه دوست ندارم برم مهد....   ...
3 مهر 1392